لذت موسیقی
کشف دوباره صدا در سکوت و تنهایی. بهار شوق انگیز.
یک دهه کامل شمسی سپری شد. با یه نگاه به عقب می بینم که سال 80 کجا بودم و حالا کجام. اول این دهه تو دانشگاه آزاد داشتم دوران لیسانس رو سپری می کردم. روزگار خوبی داشتم. دوستای خوبی هم دورم بودن. هنوزم با بعضیهاشون ارتباط دارم. خوش به حال اون ایام. روزگار بی تکلفی و بی مسئولیتی. سال سوم دانشگاه یادمه با دو تا از دوستا تصمیم گرفتیم گلخونه بزنیم. چه کارهایی کردیم. هیچی بلد نبودیم. دل زدیم به دریا. یه گلخونه که حدود 30 کیلومتر خارج شهر بود. چقدر تو زمستون جون کندیم که گرمش کنیم. با بدبختی گازوئیل می بردیم واسه اونجا. آخرش هم ضرر کردیم. نصف سرمایه هم برنگشت. تو بهار اونقدر گوجه مونده بود رو دستمون که دست آخر با کمک صاحبخونه مون همشو پختیم و رب تولید کردیم. خودمونم همه شو خوردیم. جشن فارغ التحصیلی خوبی داشتیم. خاطره انگیز بود. یادمه تو اون شب اولین باری بود که پردیس رو به خانوادم معرفی کردم. الان یه دهه کامله که با همیم.
چقدر چیزها عوض شده. دیرزمانی نیست تو همین دهه، تو تاکسی رو صندلی جلو دو نفره می شستیم. حتی تو مسافرت های بین شهری هم صندلی جلو دو نفره بود. از وقتی کمربند ایمنی اجباری شد صندلی جلو هم یک نفره شد. چقدر تو این دهه تغیرات داشتیم. اون اوایل که خبری از کلیک نبود. الان کلیک یک دنیای جدیده . با یه کلیک می ری به جاهایی که آرزو داشتی و هی کلیک پشت کلیک. جسمت اینجاست جلوی چشم پدر و مادرت ولی واقعا کجایی؟ اونا سر در نمی آرن. فقط می بیننت که جلو چشم شونی. شبکه های اجتماعی دریچه جدیدی رو به دنیا باز کردن. این اواخر فیس بوک غوغایی به راه انداخته. دنیای جدیدی که با اس ام اس شروع شد. فاصله ها کم شد. اس ام اس آغازگر بود و کلیک ادامه دهنده. حالا هر کسی می تونه دفترچه خاطرات الکترونیک داشته باشه. تو دنیای مجازی چیزی باشه که آرزو داره باشه ولی نیست. یک هویت جدید. این دهه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، وقتی که یک بار دیگه ایتالیای محبوب جام جهانی رو بالای سر برد. اونم تو خاک آلمان، بعد از له کردن آلمان ها. چه لحظه شیرینی بود. روزهایی رو دیدیم تو تهران که به خاطر آلودگی هوا، برج میلاد که سهله 30 متر اون طرف تر هم دیده نمی شد. تو همین دهه اصغر فرهادی سینمای جدیدی رو نشونمون داد. درباره الی بی تردید برترین فیلم این دهه است. تو همین ایران این 2 سال اخیر چه روزهایی رو دیدیم. اعتراضات. تجمع بی نظیر سبزها تو خیابون معروف. همه بی صدا و آروم. فقط معترض بودند. به کجاها رسیدند، کشیدند، ... بعد از دانشگاه رسیدیم به دلهره سربازی. بعد تلاش برای ارتقاء. تو این دهه فریاد نزدم. نشد. مثل اون فریادی که برای گل دوم ایران به استرالیا سر دادم. از ته دل. این فریاد نزدن یک عقب گرده. خوب نیست. راستی تو همین دهه بود که فهمیدیم چکمه بلند از مصادیق تبرج هست!
لحظه های ماندگار زیادی از این دهه تو ذهنم دارم اما ماندگارترین لحظه دهه 80 تعلق می گیرد به یکی از روزهای شهریور 85 ، روزی که تنایج فوق لیسانس اعلام شد و معلوم شد تو کدوم دانشگاه قبول شدم. خونه بودم، بالا بودم، مامان رفته بود دنبال بابا از مترو بیان خونه و تو راه خبر رو بهش داده بود. دیدم زنگ خونه رو زدن، چند بار. بابا بود، صدامون کرد بریم پایین ، بستنی خریده بود، خوشحال بود، تو چشماش می دیدم اون برق شادی رو. اون لحظه رو با دنیا عوض نمی کنم.
دهه جدید دهه تغییره، دهه تکثیر. بهترین آرزو ها رو برای خانواده و دوستای خوبم دارم. اونایی که بهترین خاطراتو در کنارشون دارم. سلامتی برای همه عزیزانم. همسرم، پدر و مادر، خواهر گلم و برادرای عزیزم و دوستای نازنینم.بزرگترین آروزم سلامتی همه شونه.
سال نو مبارک
امسال رو دوست نداشتم.
برای سال جدید شعار انتخاب کردم: تغییر
اینبار دارم یه سر به جهنم میزنم. بالاخره اون وصیت نامه پست قبلی آدمو به اینجا می رسونه. اینم عاقبت ما و اون شعرها.
ریشه شناسی "جهنم"
"جهنم" شکل عربی شده ی واژه ی "گهینُّم" [Gehinnom] در زبان عبری است (زبان کهن تر و از همان شاخه ی زبان های سامی در منطقه ی بین النهرین) و به معنی:
"دره ی پسر هینّوم" (Valley of the Son of Hinnom)
این دره در شهر اورشلیم، و در جنوب کوه صهیون واقع است، که در زمان های قدیم محل سوزاندن زباله های شهر بوده. بعد ها، افراد آن منطقه، بر اساس اعتقاد خود، جنازه ی کسانی را که از رستگاری نومید شده بودند، مثل آدمهایی را که دست به خودکشی می زدند، در این مکان می سوزاندند.
اما اتفاق های دیگری هم در این منطقه رخ می داد. محل عبادت آن دسته از قوم بنی اسرائیل بود که به دین های کنعانی و فنیقی ایمان داشتند و پیکره هایی از خداهای آنها را (مانند، "مُلِک" [Molech] و "باآل" [Ba’al]) در این دره ساخته بوده و عبادت می کردند.
ولی اندک اندک، نادانی قوت گرفت و منجر به پی آمدهای دهشناکی شد، و آنها در آن مکان، قربانی کردن را شروع کردند، و روزی، شخصی به نام هینّوم [Hinnom] ، فرزند خود را در آنجا قربانی کرد، و از آن پس، آن نقطه را "دره ی پسر هینّوم" نامیدند.
بعدها، واژه ی "پسر" [ben] نیز از آن کم شد، و به "گِهینُّم" [Gehinnom] کوتاه شد.
اینکه در ابتدا، آن دره، برای مردم، محلی برای از بین بردن زباله های خود بوده، و بعد، از روی خرافات و نادانی، آن را به عبادت گاه و قربان گاه تبدیل کرده اند؛ یا اینکه، بر عکس، از عبادتگاهی به زباله دانی پیشرفت کرده، خیلی آشکار نیست، و بسته به گمان و بینش ما دارد.
اما، شاید نکته مهم این باشد که کل این ماجرا ها، بعد از سلیمان و داودِ قصه های سامی ها شروع می شود که مربوط به سه هزار سال پیش اند، و می توان منشا "گِهینُّم" را در زبان پارسی کهن یافت. چرا که بسیاری از واژگان و آئین های زبان و فرهنگ آریایی، در دوران های بعدی، به زبان و فرهنگ مردم منطقه های دیگر از جمله یونانی و عبری راه پیدا کرد.
واژه ی اوستایی گئثاننی که در زبان کهن سانسکریت هم با کمی دگرگونی آوایی وجود دارد، در بر گیرنده ی ریشه ی واژگانی مانند "گیتی"، "کیهان" و "جهان"، و به معنای "جهان های زیرین" است که به باور آریایی ها به هفت طبقه بودن دنیای مردگان اشاره دارد که مکانی است سرد — که خود انعکاس دهنده ی ذهنیت ایرانی ها ی باستان است که با توجه به موقعیت جغرافیایی زندگی خود، زمستان و سرما را سخت و عذاب آور می دانستند، بر خلاف قوم های سامی و اسرائیلی که از گرمای سوزان رنج می بردند.
بهرحال، "جهنم"، که گهگاه بصورت "جهنم دره" در زبان فارسی متداول است، دره ای در اورشلیم است که در حال حاضر یکی از مراکز گردش گری آن شهر محسوب می شود. حتی افرادی در آن قربان گاه روزگاران قدیم، دراز می کشند تا تصویری از نادانی جنایتکارانه ی پیشینیان را بازسازی کنند.
خب پس معلوم شد جای بدی هم نیست این جهنم. یه دره سرسبز و قدیمی و توریستیه. اتفاقا جای خوبیه. با اونی که ازش میترسیم فرق داره. اون بیشترش اوهامه. خیالیه. شایدم از همین جا در اومده.
روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد
مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد
بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ
جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد
روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد
روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت
داره ۵ ماه میشه که اینجا رو گردگیری نکردم. چقدر تو این مدت اتفاق و حادثه و خاطره پیش اومده که میشد نوشت ولی نوشتن حس می خواد. زور که نیست باید خودش بیاد.
این روزا دور دور آکادمی موسیقی گوگوشه. واقعا قابل مقایسه نیست با نکست پرشین استار. اینا همه کار درستن. همه جا صحبت از این برنامست. جالبه منم نگاه می کنم. هه هه!
دیگه روزنامه نمی خونم. راحتم .
بخش هایی از نامه سرگشاده احمد کسروی به نخست وزیر وقت تحت عنوان "دولت به ما پاسخ دهد"(چاپ پيمان، تهران ١٣٢٣) :
اين کيش [شيعه] با خرد ناسازگار است. با دانشها ناسازگار است . با تاريخ ناسازگار است . با خود اسلام ناسازگار است. با زندگانی ناسازگار است. پس از همه اينها با مشروطه، با زندگانی دموکراسی که ما با خونريزی و فداکاری به دست آورده ايم ناسازگار است . ما صد ايراد به اين کيش می داريم . ولی اشکال بزرگ بر سر همان بخش اخير است . بر سر همان ناسازگاری با مشروطه است.
کسروی در اينجا از جناب آقای بيات نخست وزير ايران پرسشی می کند که هنوز قريب به هفتاد سال پاسخ آن را خيلی از دست اندرکاران سياست در داخل و خارج ايران درنيافته اند و راه خود را می روند . چقدر آهنگ صدای کسروی صميمی و آواز او پس از يک انقلاب خونين و هستی بر باد ده شنيدنی و عبرت انگيز است:
من تنها آن را با جنابعالی گفتگو می گزارم و خواهشمندم دولت به ما راهی نمايد. خواهشمندم گامی پيش گزارده گره از رشته ما بگشاييد.
همه می دانند که در کيش شيعه حکومت حقِ امام است . جز او هر کس ديگری به حکومت برخيزد غاصب و جائر و فاجر است و پيروان او همه گناهکارند . در زمان امام جعفر صادق، بنيادگزار اين کيش و جانشينان او، خلفايی که می بودند شيعيان آنان را غاصب می شناختند و فرمانبرداری از آنان را به خود بايا [لازم و ضرور] نمی شماردند... سپس که روزگار گذشته و داستان امام ناپيدا آمده، که در اينجا نيازی به سخن از آن نمی باشد . باور شيعيان اين بوده که در نبودن آن امام حکومت حق علماست . علما جانشينان آن امامند . در نتيجه اين باور است که شيعيان هميشه، چه به خلفای اسلامی که در بغداد يا مصر يا در استانبول می بوده اند و چه به پادشاهان ديگری که در کشورهای اسلامی برميخاسته اند، با ديده دشمنی نگريسته آنان را جز غاصب و جائر نمی شناخته اند.
در خود ايران هميشه اين گفتگو در ميان می بوده که شاهان غاصبند، ماليات دادن به آنها حرام است، به سربازی رفتن حرام است ... اينها چيزهاييست که در خور گفتگو نيست . گفتگو در آن است که ايرانيان که از زمان صفوی کيش شيعی را پذيرفته بودند و اين کشور يکی از کانونهای بزرگ شيعيگری به شمار می رفت و اکنون هم می رود، در چهل سال پيش، کسانی از همان علما و ديگران به جنبش برخاستند و پس از کشاکشها و خونريزيها حکومت مشروطه يا دموکراسی را از توده های اروپايی فراگرفته در اين کشور روان گردانيدند که اکنون هم روان است.
پيداست که آنچه انديشه مشروطه خواهی را در ايران پديد آورد، آن بود که کيش شيعی و دستورهای آن نمی توانست کشور را به راه برد، وگرنه چه نياز به مشروطه بودی؟ ! چرا بايستی علما پيش افتند و مشروطه خواهند؟ ! چرا بايستی فقه جعفری را کنار گزارند و قانونها از فرانسه و انگليس آورند؟!
در زمان قاجاريه چون پادشاهان آن خاندان ناشايستی بسيار از خود می نمودند و کشور روز بروز ناتوان و آشفته می گرديد و از آنسوی آوازه مشروطه در کشورهای اروپا و آبادی و نيرومندی آن کشورها به ايران رسيده بود . کسانی از خود ملايان از شادروان بهبهانی و طباطبايی و آخوند خراسانی و ديگران پا پيش گزاردند و خواستار مشروطه شدند ...
اينکه مشروطه در ايران به نتيجه نيکی نرسيد ... همين ناسازگاری با کيش شيعی و برخورد با دستورهای آن می باشد... ما در آن کشور بوده ايم و می دانيم که ملايان و پيروان ايشان با مشروطه و قانونهای آن چه رفتاری کرده اند... نافرمانی به قانون، سرپيچيدن از دستور دولت، گريختن از سربازی، نپرداختن ماليات، گريزانيدن کالا از گمرک، قاچاقی گذشتن از مرز ... نخست وزير، وزيران، نمايندگان مجلس، سران اداره ها، کارمندان دولت، همه از ظلمه اند و همه گناهکارند، پولهايشان حرام است، رختهايشان حرام است، نانی که خودشان و فرزندانشان می خورند حرام است. عدليه خلاف شرع است، دفترهای رسمی خلاف شرع است، نظام وظيفه خلاف شرع است، ماليه خلاف شرع است، دبستانها خلاف شرع است، دانشکده ها خلاف شرع است، هر چه بيرون از دستگاه آخوندی و شيعيگری است خلاف شرع است . ميهن پرستی بت پرستی است، گفتگو از سوسياليسم و کمونيسم به کلّی حرام است ... اگر بيگانگان به کشور آمدند چون جلو روضه خوانی و زيارت را نمی گيرند بسيار بهتر که بيايند ... می بايد بگويم که کيش شيعی ... پندارهای آن مغز پيروان را چندان برمی گرداند که جای بازی به هيچ چيز ديگر نمی گزارد و او را از زمان خود بيرون برده به هزار و سيصد سال پيش می کشاند . يک شيعی که در اين زمان است و در ميان ماست اگر نيک بجوييم در هزار و سيصد سال پيش است، در مدينه است، در کربلاست، در کوفه است، در شام است . آنچه در برابر چشمش دفيله [رژه] می روند کشاکشهای خلافت و داستان کربلا و جنگهای سليمان بن صرد و مختار ثقفی است. راست گفته شده که اينان مردگان هزار و سيصد ساله اند که سر از گور در آورده و به ميان مردم آمده اند . راست گفته شد که اينها به جهان جز از ديد شيعيگری، از ديده تولی و تبری [دوستی با ولايت علی و بيزاری از سنّيگری ] نمی نگرند. شما اگر پيش يک شيعی سخن از پيشامدهای اين زمان برانيد، مثلاً از اين جنگ [دوم جهانی ] و از نتيجه های آن گفتگو کنيد، لذتی نخواهد برد . ولی اگر بازگرديد و سخن از جنگ خيبر و کشته شدن مرحب جهودی و مانند آن برانيد خواهيد ديد چهره اش شکفته و با يک لذتی به گفتگو در آيد ... جلو خامه ر ا باز نمی گزارم . کيش شيعی با زندگانی دموکراسی نمی سازد و نتواند ساخت. اگر آب و آتش با هم توانند ساخت اينها هم توانند ساخت.
...ديديم در اين سه سال راديوی ايران يک دستگاه ملايی گرديد که کم کم روشان باز شد و پارسال و امسال روضه هم خواندند و اگر جلوگيری نشود هر آينه سال آينده نوحه هم خواهند خواند و خانواده ها بايد پير امون راديوها دايره پديد آورند و به هوای آن سينه بکوبند و ترجيعهای نوحه را خوانند... .
در اين کشور يا زندگانی دموکراسی يا کيش شيعی، يا سرر شته داری توده يا حکومت ملايان، يا آن يا اين، هر دو يک جا نتواند... ما – ما که دسته پاکدينان يا آزادگانيم – سنجيديم و با خود انديشيديم و به اين نتيجه رسيديم که بايد مشروطه را نگاهداريم و کيش شيعی را رها کنيم ... ايرانيان امروز به نام ايرانيگری می زيند نه به نام مسلمانی . از قانونهای خود پيروی می کنند نه از قانونهای اسلام...
کسروی ابتدا توسط سید میرلوحی (معروف به نواب صفوی) که در آن زمان جوانی 21 ساله بود هدف گلوله قرار گرفت که جان سالم به در برد. بعدها احمد کسروی مورخ پر آوازه ايران همراه با منشی خود محمد تقی حدادپور در بيستم اسفند ١٣٢٤ توسط سيد حسين امامی از اعضای فداييان اسلام در کاخ دادگستری در تهران به قتل رسيد.
ایستگاه دروازه دولت یه مرد مسن خوش چهره و تقریبا شاد اومد کنارم نشست. از همون لحظه هم شروع کرد به حرف زدن
اون: این همه راه اومدم که یه نامه بگیرم . حالا میخوام برم گلوبندک. ایناهاش . سریع نامه رو در آورد داد به من. یه نگاه بهش انداختم.
من: دعوت نامست.
اون: این صفحه هم ببین
من: اینم لیست اجرای برنامست و سخنرانا. آخرشم نوشته اهدای هدایا.
اون: چی می خوان بدن؟ حتما یه لوح بدرد نخوره. مثل همیشه.
من: آخرشم پذیرایی و شامه.
اون: چندتا دیگه هم از این نامه ها دارم. ولی این بهتره . شام می دن. اینو می رم.
...
یه نگاهی انداخت به یه دختر و پسر که اونور تر ایستاده بودن.
اون: اون زمان که ما نامزد کردیم که از این خبرا نبود. تا آخرین لحظه هم نمیذاشتن زنه رو ببینیم. حالا چی. خوش به حالشون.
خندم گرفت.آخه خیلی با حسرت گفت .
دوباره اون: زن داری پسرم؟
من: نه.
می خواستم با این نه گفتن خودمو راحت کنم که ادامه نده.
اون: یه نصیحت می خوام بت بکنم. تو هم جای پسرمی. یه زنی بگیر که حتما کارمند باشه. معلم باشه یا کارمند بانک باشه.
من: چشم، فکر خوبیه. روش فکر میکنم. دیگه باید برم با اجازتون. شما هم ایستگاه بعدی پیاده شین . از اون جا می تونین برین چهاراه گلوبندک.
تا جام خالی شد اون دختر و پسره رو صدا کرد که بیاین اینجا خالیه، بشینین. البته هر جور که صلاحه. داشتم پیاده می شدم که دیدم اون دوتا خنده کنان می رفتن سمت اون پیرمرد..